گیسو نگاهی از سر دلسوزی به من کرد و گفت: پس بهتره خواستگارات رو به مهندس معرفی کنیم تا ایشون هم نظر بدن .

منصور حالت چهره اش فرق کرد و گفت: یکیش که فرهانه. دومیش کیه؟

  • غیر از مهندس فرهان!
  • جدی؟
  • راستش در همسایگی

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۳۴ ق.ظ  توسط اسفندیار  | 
 
 

ساعت شش بعد از ظهر آهسته به مادر گفتم : مادر جون من با اجازه میخوام برم، اشکالی نداره؟

  • توبری که منصور نمی مونه عزیزم.خب همه با هم می ریم.
  • نمیخوام برنامه شما به هم بخوره .اما من با الناز اینها آبم تو یه جو نمی ره. براتون که گفتم مادر
  • منم مثل تو گیتی جان با هم می ریم خونه

مادر با یک بشکن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۲:۲۵ ب.ظ  توسط اسفندیار  | 
 
 

مشامم خوش بو شد، احساس کردم این بو به مشامم آشناست .با ناله چشم گشودم .چشمهایم سیاهی می رفت و لوستر سقف دور سرم می چرخید .غلتی زدم

  • آه گیسو اینجا نشستی؟ تو هم دنیا رو ترک کردی؟ تو هم نتونستی دوری منو تحمل کنی؟ خواهرت لیاقت تو رو نداشت ، اونوقت تو! اینجا چقدر شبیه دنیای زنده هاست! پس دنیای پس از مرگ اینه؟ الان من در دنیای ارواح هستم؟ پس منصورکو؟
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۴۱ ق.ظ  توسط اسفندیار  | 
 
 

نگین دست فرهان را کشید و او را با خودش برد . مادر گفت: جدا که یکه تاز این مجلس گیتی یه. خاک بر سر منصور با اون سلیقه ش

  • دور از جون، مادر
  • همه ش از الناز فرار میکنه. من نمی دونم چطور میخواد باهاش زندگی کنه؟

به فکر فرو رفتم. حتی فکرش آزارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۳۹ ق.ظ  توسط اسفندیار  | 
 
نزدیک ظهر با صدای زنگ در ، گیسو اف اف را برداشت

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۳۳ ق.ظ  توسط اسفندیار  | 
 
 

برای صرف صبحانه پایین رفتم .منصور پیراهن سفید و شلوار سرمه ای به تن داشت .

  • سلام صبح بخیر .مجددا عیدتون مبارک
  • سلام گیتی جان. عید تو هم مبارک.سال خوبی داشته باشی
  • ممنونم انشاءاله
  • خستگیت در رفت؟
  • بله، شما که دیشب

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۲۸ ق.ظ  توسط اسفندیار  | 
 

لبخند زد و بهم نزديكتر شد ،پشت ستون فقراتم لرزيد و بي اختيار چشمهايم را فشردم. حالا كه به آرزويم، به آن احساس قشنگ رسيده بودم مي لرزيدم. توانايي حركت نداشتم .بي حركت ايستاده بودم .

  • چيه؟
  • راستش خجالت مي كشم، نمي دونم چرا در برابر شما نميتونم .خواهش ميكنم بنده را معاف كنيد. دوست دارم اما نميتونم

كمي نگاهم كرد و

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۲۶ ق.ظ  توسط اسفندیار  | 
 
 
روز ميهماني فرا رسيد.براي جشن گيسو هم دعوت شد.اما ترجيح داد بمنزل طاهره خانم برود .با نسرين حسابي صميمي شده بود و سرش با او گرم بود.شور وشعف خاصي بر خانه حكمفرما بود. همه در تكاپو بودند . ولي من انگيزه اي براي خوشحالي نداشتم .آخر چرا بايد خوشحال مي بودم؟از اينكه امشب الناز ومنصور همديگر را مي بينند؟ يا از اينكه با هم مي رقصند .واي خدايا كمكم كن بر احساساتم غلبه كنم كه فكر نكن حسودم. بخدا من آدم حسودي نيستم .دلم نميخواد عشق كسي رو بگيرم

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۲۴ ق.ظ  توسط اسفندیار  | 
 

گوشي را كه گذاشتم گيسوي ذليل نشده گفت: فكر كنم ميخواد بلايي سرت بياره

·        خجالت بكش

·        هنوز تحولي رخ نداده؟

با چشم و ابرو ناز آمدم وگفتم:چرا ازش خوشم مياد

كف زد و گفت: مباركه،مباركه.چه شود! گيتي رادمنش همسر مهندس منصور متين

  • من  دارم با احساسم مبارزه م

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۱۸ ق.ظ  توسط اسفندیار  | 
 

كمي استراحت كردم ، كمي مطالعه كردم ، كمي فكرهاي جورواجور كردم و ساعت يك ربع به پنج به اتاق مادر رفتم بيدار بود .

  • سلام مادرجون امروز يه خبر خوب براتون دارم .البته اميدوارم خودتون مخالفت نكنين .از آقاي مهندس با بدبختي
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۱۶ ق.ظ  توسط اسفندیار  | 
 
 

كمي در سالن نشيمن نشستيم .صداي آهنگ زيبايي كه مهندس انتخاب كرده بود، پخش مي شد و ما مشغول صحبت شديم. بعد از صرف چاي مادر را به اتاقش بردم .كمي پيشش نشستم .داروهايش را دادم كه ثريا وارد شد وگفت: محبوبه سفارش كرده بود ملحفه را عوض كنم .اشكالي نداره؟

  • نيازي نيست

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۱۴ ق.ظ  توسط اسفندیار  | 
 
 

ساعت چهار و نيم بيدار شدم. نيمساعت سه ربعي خودم را با ديدن وسايل اتاق وكشوها و تلويزيون سرگرم كردم و ساعت 5 به اتاق خانم متين رفتم . روي مبل نشسته بود و كتاب ميخواند .

  • سلام مادر جون عصرتون بخير

سرش را تكان داد و از جا حركت كرد.

  • راحت باشين
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۱۲ ق.ظ  توسط اسفندیار  | 
 
 
  • كجايي گيتي ؟ دلم هزار راه رفت، ساعت هشت شبه
  • معذرت ميخوام گيسو، اين آقاي عمارت انقدر پرچونه س كه حد نداره
  • چه فاميلي بامزه اي داره، عمارت!
  • عمارت فاميلش نيست، خونه ش رو ميگم كه مثل قصر مي مونه ، گيسو
  • پس مصاحبه داشتي بالاخره قبول شدي يا رد؟
  • قبول شدم و البته تا وقتي تو رو استخدام كنه، روزها بعد شبانه روز
  • منو استخدام كنه؟
  • ميخواد تورو هم ببينه، گفت تو شركتش كار براي تو هست
  • تو رو خدا راست ميگي؟
  • زياد ذوق نكن مريض مي شي مي افتي رو دستم ، از كار بيكار مي شم

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۵ ق.ظ  توسط اسفندیار  | 
 
 

بلند شدم ايستادم و مودبانه سلامش را پاسخ گفتم ، حق با ثريا خانم بود. عجب دلربا بود وچه قيافه جذابي شداشت.موهاي حالت دار مشكي كه بسمت راست داده بود .ابروهاي شق ورق مشكي ، چشمهاي نه چندان درشت، بيني متوسط ولبهاي باريك . چه صورت گيرايي ! جلل الخالق! بيخود نيست هي ميگن آقا، آقا ، واقعا آقاست .چه قد بلند و خوش هيكله لا مذهب ! گيسو جات خالي!

از نگاهي كه به من كرد فهميدم كه او هم با خودش مي گويد عجب دختر ساده وزيبايي ، چقدر اجزاي صورتش با هم متناسب اند .اصلا هم آرايش نكرده بنده خدا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۲ ق.ظ  توسط اسفندیار  | 
 
 

الهه ناز ،نويسنده : مريم اوليايي ،جلد 1

روزها بي توجه بما مي گذرند . زمان بخاطر آدمها توقف نمي كند . چه بي رحم اند ثانيه ها! چه قسي القلب اند دقايق ! چه روز شومي بود آن روز كه برادرم علي ، خودش را بخاطر عشقش دار زد . آخر چرا؟ فائزه  آنقدر برايش ارزش داشت كه چهار نفر به پايش بسوزند ؟ او كه رفت مادر هم به او پيوست . پدر ديوانه شد و گيسوهم آواره شديم .خدايا اين چه مصيبتي بود كه بر سرمان آمد ؟ مگر چه گناهي مرتكب شده بوديم؟ دخترك بي عاطفه با شوهرش خوش است و ما راهي دياري ناشناخته


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۰ ق.ظ  توسط اسفندیار  | 

ماه سومی است که آذر درمنزل ماست بنظر من خوب کار میکند خوشحالم که انتخاب خوبی کرده ام وجلوی منصور ومادر رو سپیدم .چرا نباید به همنوع اطمینان کنیم .بنظر من این ماییم که به آدمها فرصت نمی دهیم خوبیهای خود را نشان بدهند .آذر گاهی برایم از زندگی تلخی که داشته می گوید و مرتب تکه کلامش این است. آقا واقعا آقاست. خدا عمرش را طولانی کنه .قدرش رو بدونید .وقتی او از بداخلاقیهای شوهرش برایم می گوید روز به روز به منصور بیشتر علاقمند میشوم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۹:۵۷ ق.ظ  توسط اسفندیار  | 
 
 
  • خيلي خوشحالم! خيلي!
  • ممنونم
  • خودتون ديدين چي به من گفت . قسم ميخورم فراموش كرده بودم .منظوري نداشتم .
  • مي دونم. منصور هم اهل اين حرفها نيست .خودم تعجب كردم .نمي دونم چرا اينكار رو كرده
  • عيب نداره، عوضش باعث شد صداي قشنگ شما رو بشنوم . همينكه به آرزوم رسيدم همه چيز رو فراموش كردم
  • ممنونم عزيزم
  • چرا سكوت مي كردين مادرجون؟
  • خب، آدم تا شنونده نداشته باشه براي چي بايد حرف بزنه؟
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۳۰ ق.ظ  توسط اسفندیار  |