|
گیسو نگاهی از سر دلسوزی به من کرد و گفت: پس بهتره خواستگارات رو به مهندس معرفی کنیم تا ایشون هم نظر بدن . منصور حالت چهره اش فرق کرد و گفت: یکیش که فرهانه. دومیش کیه؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۳۴ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
ساعت شش بعد از ظهر آهسته به مادر گفتم : مادر جون من با اجازه میخوام برم، اشکالی نداره؟
مادر با یک بشکن
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۲:۲۵ ب.ظ  توسط اسفندیار
|
مشامم خوش بو شد، احساس کردم این بو به مشامم آشناست .با ناله چشم گشودم .چشمهایم سیاهی می رفت و لوستر سقف دور سرم می چرخید .غلتی زدم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۴۱ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
نگین دست فرهان را کشید و او را با خودش برد . مادر گفت: جدا که یکه تاز این مجلس گیتی یه. خاک بر سر منصور با اون سلیقه ش
به فکر فرو رفتم. حتی فکرش آزارم ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۳۹ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۳۳ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
برای صرف صبحانه پایین رفتم .منصور پیراهن سفید و شلوار سرمه ای به تن داشت .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۲۸ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
لبخند زد و بهم نزديكتر شد ،پشت ستون فقراتم لرزيد و بي اختيار چشمهايم را فشردم. حالا كه به آرزويم، به آن احساس قشنگ رسيده بودم مي لرزيدم. توانايي حركت نداشتم .بي حركت ايستاده بودم .
كمي نگاهم كرد و ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۲۶ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
روز ميهماني فرا رسيد.براي جشن گيسو هم دعوت شد.اما ترجيح داد بمنزل طاهره خانم برود .با نسرين حسابي صميمي شده بود و سرش با او گرم بود.شور وشعف خاصي بر خانه حكمفرما بود. همه در تكاپو بودند . ولي من انگيزه اي براي خوشحالي نداشتم .آخر چرا بايد خوشحال مي بودم؟از اينكه امشب الناز ومنصور همديگر را مي بينند؟ يا از اينكه با هم مي رقصند .واي خدايا كمكم كن بر احساساتم غلبه كنم كه فكر نكن حسودم. بخدا من آدم حسودي نيستم .دلم نميخواد عشق كسي رو بگيرم ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۲۴ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
گوشي را كه گذاشتم گيسوي ذليل نشده گفت: فكر كنم ميخواد بلايي سرت بياره · خجالت بكش · هنوز تحولي رخ نداده؟ با چشم و ابرو ناز آمدم وگفتم:چرا ازش خوشم مياد كف زد و گفت: مباركه،مباركه.چه شود! گيتي رادمنش همسر مهندس منصور متين
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۱۸ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
كمي استراحت كردم ، كمي مطالعه كردم ، كمي فكرهاي جورواجور كردم و ساعت يك ربع به پنج به اتاق مادر رفتم بيدار بود .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۱۶ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
كمي در سالن نشيمن نشستيم .صداي آهنگ زيبايي كه مهندس انتخاب كرده بود، پخش مي شد و ما مشغول صحبت شديم. بعد از صرف چاي مادر را به اتاقش بردم .كمي پيشش نشستم .داروهايش را دادم كه ثريا وارد شد وگفت: محبوبه سفارش كرده بود ملحفه را عوض كنم .اشكالي نداره؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۱۴ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۱۲ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۵ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
بلند شدم ايستادم و مودبانه سلامش را پاسخ گفتم ، حق با ثريا خانم بود. عجب دلربا بود وچه قيافه جذابي شداشت.موهاي حالت دار مشكي كه بسمت راست داده بود .ابروهاي شق ورق مشكي ، چشمهاي نه چندان درشت، بيني متوسط ولبهاي باريك . چه صورت گيرايي ! جلل الخالق! بيخود نيست هي ميگن آقا، آقا ، واقعا آقاست .چه قد بلند و خوش هيكله لا مذهب ! گيسو جات خالي! از نگاهي كه به من كرد فهميدم كه او هم با خودش مي گويد عجب دختر ساده وزيبايي ، چقدر اجزاي صورتش با هم متناسب اند .اصلا هم آرايش نكرده بنده خدا ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۲ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۰ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۹:۵۷ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
+ نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۳۰ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
|