|
چهار شمع به آرامی می سوختند . شمع دوم گفت : من ایمان نام دارم و احساس می کنم که کسی وجود مرا ضروری نمی داند ولازم نیست بیشتر شعله ور بماند. وقتی سخنش به پایان رسید ، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد . نوبت شمع سوم رسید . او با ناراحتی گفت : نام من عشق است ناگهان پسرکی وارد اتاق شد . و دید که از چهار شمع سه تا خاموش شدند . پسرک به آن سه شمع خاموش گفت : شماها چرا خاموشید ؟ مگر قرار نبود تا وقتی که تمام میشوید روشن بمانید ؟ و سپس شروع به گریه کردن کرد . ناگهان شمع چهارم که هنوز روشن بود به حرف آمد و گفت : نگران نباش تا زمانی که من هستم میتوانی به وسیله من آن سه شمع را روشن کنی . نام من امید است .
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۰ساعت ۲:۵ ب.ظ  توسط اسفندیار
|
|