|
وقتی مادروپدر شب بخیر گفتند و رفتند به اتاق خواب آمدم و با عصبانیت کیفم را روی مبل پرت کردم منصور گفت: چیه گیسو؟ چرا انقدر اخم و تخم میکنی من چه خطائی مرتکب شدم؟ · خجالت کشیدی یک دفاع از زنت کنی · خوت دفاع کردی دیگه عزیز دلم .موقع کندن موهای من فرا رسیده ؟ · بیخود عزیز دلم عزیز دلم نکن ، مادره که منو دوست داره نه تو · گیسو باز شروع کردی .من که گفتم نریم این مهمانی آخرش اینه ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۵۳ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۵۱ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
آخر شب وقتي كنار منصور دراز كشيدم، گفت:
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۴۹ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
یک هفته گذشت و هیچ خبری از منصور نشد ،فقط گاهی تلفن زنگ میخورد،برمی داشتم .قطع میکرد .می فهمیدم منصور است .ولی او هم روی دنده لجبازی افتاده بود .هنوز خبر نداشت تقاضای طلاق داده ام یک روز بعدازظهر با صدای زنگ در ،گوشی اف اف را برداشتم،پدر و مادرجون بودند از دیدنشان خوشحال شدم .به استقبالشان رفتم .بعد از پذیرایی گفتم: خب مشهد چه خبر؟ زیارتها قبول .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۴۶ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
آن موقع نمی خواستم، ولی برای حفظ ظاهر گفتم:
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۴۳ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
آن روز فرهان شماره شركت را به من نداد و گفت شماره را گم كرده ام. فردای آن روز مهندس شاكر وارد شركت شد. از اتاق منصوربیرون آمدم و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم:
· مهندس شاكر ممكن لیست فروشی رو كه مهندس فرهان براتون مهر كردن، به من بدین؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۴۰ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
یك هفته بعد پدر ومادر به منزل ما آمدند ودر ساختمان پشتی ساكن شدند.از اینكه همیشه پدرم را می دیدم خیلی خوشحال بودم .قرار بر این شد كه محبوبه وثریا وصفورا هر دو منزل را اداره كنند در عوض حقوقشان بیشتر شود . بیشتر شب ها هم شام را با هم می خوردیم .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۳۵ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
منصور نگاهی به من كرد. سریع نگاهم را از او برگرفتم و به جوانهایی كه می رقصیدند نگاه كردم. بعد دئباره به انها نگاه كردم. منصور اول بهانه تراشید ولی الناز كه مطمئنم می خواست لج مرا در بیاورد دست منصور را گرفت و وسط برد. نگاه من و منصور به هم برخورد كرد. قلبم داشت پاره پاره می شد. دلم می خواست بلند شوم به صورت هر دوی آنها سیلی بزنم، ولی خب جشن پدرم خراب می شد. البته می دانستم كه منصور هم توی رودرواسی گیر كرده بود، ولی چون قول داده بود، نباید زیر قولش می زد. به او گوشزد كرده بودم نباید با هیچ دختری برقصد، مخصوصاً با شیطان بزرگ. بدون اختیار بلند شدم به طرف فرهان رفتم. كنارش نشستم كمی باهاش صحبت كردم. صدای خنده هام رو بلند كردم و خلاصه حسابی منصور رو عذاب دادم طوری كه مجبور شد سالن را ترك كند. مدتی بعد از فرهان اجازه گرفتم و به طبقه بالا رفتم تا از پنجرهببینم منصور چه كار می كند. هنوز پنج شش پله نرفته بودم كه صدای ثریا تنم را لرزاند:
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۳۰ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
صبح منصور به شرکت رفت .راجع به قضیه مادرجون و پدرم دیگر صحبتی نکردم .حدود ساعت یازده به منزل مینو خانم رفتیم .همان صحبتهای زنانه و بگو بخندهای معمول برقرار بود. ساعت دو ونیم تماس گرفت وقتی می رفتم گوشی را از نگین بگیرم گفت: چیکار کردی منصور خان رو انقدر وابسته کردی گیسو جان؟ به ما هم یاد بده .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۲۷ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
الهه ناز جلد2قسمت 10
مادر از صدای فریاد منصور داخل آمد و گفت: چی شد؟ اوا خدا مرگم بده . و از روی میز دستمال کاغذی آورد .منصور خودش را به من رساند .و کنارم زانو زد. دستمال را از جعبه برداشت که جلوی بینی ام بگذارد .دستش را کنار زدم و خودم از داخل جعبه ای که دست مادر بود ، دستمال برداشتم. مادر نگاهی به من کرد وگفت: چی شد افتادی گیسو جان؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۲۵ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
روز عروسی فرا رسید وجشن باشکوهی برگزار شد.میهمان زیاد داشتیم .عقد در منزل منصور بود و عروسی در هتل هیلتون .زهره از صبح برای آرایش من به منزل آمد .لباس عروسی را با مادرجون خریده بودیم و منصور از آن بی خبر بود .لباس دکلته بود با دامن پف پفی .وقتی کار زهره تمام شد ولباس و کفشم را پوشیدم .درست مثل عروسک شده بودم .ساعت چهار
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۱۵ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
غروب کت وشلوار سفیدی پوشیدم .موهایم را درست کردم وکمی به صورتم رسیدم . پدر هم کت شلوار چهارخونه طوسی پوشیده بود ، کراوات تیره تری زد و آماده شد. میوه وشیرینی را روی میز چیدم .موزیک ملایمی گذاشتم تا بلکه از اضطرابم کم شود. عصر، خانواده مقتدر با کادو و سبد گل بزرگی آمدند .آنها را به پذیرایی راهنمایی کردیم ونشستیم .بهرام لبخند قشنگی ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۱۲ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
از صبح روز بعد به بنگاه های معاملات ملکی مراجعه کردم و بعد از چهار روز آپارتمان شیک وبزرگی در طبقه دوم یک مجتمع دو طبقه دو واحدی ، در محله خوش آب وهوا و خوب خیابان ظفر پیدا کردیم .خوشبختانه خانه خالی بود و ما توانستیم ده روزه آپارتمان را به صاحبش پس بدهیم و به خانه جدید اسباب کشی کنیم .تا در آنجا جا به جا شدیم و کمی پرده و وسایل ومبلمان نو خریدیم، یک فهفته دیگر طول کشید .یک ماه بود منصور را ندیده بودم، و کسی کوچکترین اطلاعی از ما نداشت .پدر را هم اینطور توجیه کردم که می خواهم برای همه غیرمنتظره باشد و سال نو، ما را در منزل ببینند. بیچاره پدر هم شده بود غلام حلقه به گوش ته تغاری اش گیسو خانم! ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۹ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
بیا صحبت کن .وگوشی را به من داد وروی آیفون زد تا خودش هم صدای بهرام را بشنود
بله
سلام گیسو خانم!
سلام دکتر مقتدر! حالتون چطوره؟
ممنونم .خوبم. شما خوبین ؟ مهندس، خانم متین ، پدرتون چطورن؟
الحمدالـله ، همه سلام دارن خدمتتون .جویای حال شما از بنفشه خانم هستم
ممنونم .گویا ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۷ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
بنفشه ومنصور کنار هم نشسته بودند و صحبت میکردند ، ولی شش دانگ حواس منصور به من وبهرام بود. بعد بهرام کارت مطبش را به من داد وگفت : من منتظر شما و پدرتون هستم .می تونم تلفن شرکت یا منزلتون رو داشته باشم؟ گفتم : بله و برایش نوشتم ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۴ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
مراسم سالگرد گیتی با حضور مادر انجام شد .مادر تا یک هفته بعد ساکت بود و از اتاق خودش بیرون نمی آمد .بعد از آن، وقتی احساس کردم مادر از حال طبیعی خارج نشده .خیالم راحت شد ویک روز بعد از ظهر چمدانم را بستم و به طبقه پایین آمدم .منصور و مادرش در سالن مشغول صحبت از خاطرات گیتی بودند.تا مرا با چمدان دیدند بی اختیار ا زجا بلند شدند.منصور گفت: کجا میخوای بری گیسوجان؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۲ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
دو شب بعد وقتی همه برای خواب بالا آمدیم، مادر دستم را گرفت و گفت: یه چیزی ازت میخوام، نه نگو گیتی!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۵۹ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
عصبانی بلند شدم .دستم را کشیدم وگفتم :عصر بخیر شوهر خواهر عزیز
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۵۷ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
ناز جلد 2 قسمت اول
جلد دوم ، خاطرات گیسو سالها از آن روز پاییزی می گذرد.از آن روز غم انگیزی که فهمیدم دیگر مونسی ندارم .بارها در خواب دیده ام گیتی در جای باشکوه زندگی میکند و خیلی شاداب است .انگار آنجا خوشبخت تر از اینجاست .باری تصمیم گرفتم قلم گیتی عزیزم را زمین نگذارم ووقایع بعد از مرگش را روی کاغذ بیاورم ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۵۴ ق.ظ  توسط اسفندیار
|
|